مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
19
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون اين سخن بشنيد ، ما را بدين مكان فرستاد و لشگرى انبوه با ما همراه كرد و تمامت ما يحتاج از بهر ما درين قصر حاضر آورد . و هروقت كه پدر ما بخواهد ما را در نزد خود حاضر گرداند ، ساحرانى كه تابعان او هستند ، باحضار ما بفرمايد . ايشان بسوى ما آمده ، ما را در نزد پدر حاضر سازند . چند روزى در نزد او مانده ، پس از آن بدين مكان بازگرديم . و اكنون پنج تن از خواهران ما بنخجيرگاه رفتهاند و هرروز دو تن از خواهران را نوبت نشستن است . و امروز نوبت از آن من و اين خواهر من بود كه درينجا نشسته ، از بهر ايشان خوردنى مهيا كنيم . و پيوسته ما از خدا درميخواستيم كه شخصى از آدميان بما برساند كه با ما انيس و جليس شود . منت خداى را كه ما را از ديدار تو شاد كرد . اكنون تو خاطر آسوده دار كه بر تو باكى نيست . حسن ازين سخنان فرحناك گشته ، حمد خداى تعالى بجا آورد . پس از آن دخترك برخاسته ، حسن را بغرفهء آورد . حسن در آنجا فرشهاى ديبا و متاعهاى حرير چندان ديد كه در وصف نميگنجيد . چون ساعتى بگذشت ، خواهران ايشان از نخجير بازآمدند . ايشان حديث حسن را با خواهران بازگفتند . خواهران ايشان فرحناك شدند و بغرفهء كه حسن در آنجا بود ، درآمدند و او را سلام داده ، تهنيت گفتند . و حسن در نزد ايشان بسر برد و با ايشان بنخجيرگاه ميشد و ديرگاهى با ايشان بود . تا اينكه تندرست گشت و رنجوريش برفت و نزاريش بفربهى بدل شد و با دختركان در تفرج و نخجير ، عمر ميگذاشت . پس از آن ، دخترك خوردسال كه با حسن عهد خواهرى بسته بود ، با خواهران حديث بهرام مجوس بازگفت كه آن پليدك ، ايشان را از غولان و از فرزندان ابليس شمرده . خواهران او سوگند ياد كردند كه : او را بكشيم . و پس چون سال ديگر شد ، آن پليدك با پسرى چون قمر حاضر گشت و در پاى قصر فرود آمد . و حسن در آن هنگام در پاى درختان در كنار نهر نشسته بود . چون او را بديد ، بهراس اندر شد و گونهاش زرد گشت و دستها به يكديگر زد .